|
دلا تاکی در این زندان فریب این و آن بینی
life is like a hell
|
گاهی به عدالتش شک می کنم گاهی دیوانه میشوم گاهی از گریه نفس نمی کشم گاهی از خنده گاهی بر دنیایش لعنت می فرستم گاهی به دنیایش عشق می ورزم اما انگار از یاد میبرن که خنده بر من حرام است عشق زندگی و ......... همه و همه بر من حرام یادم باشد روزهای بارانی هم دیگر نیستی.یادم باشد اگر گریستم دیگر شانه ای نخواهد بود..یادم باشد اگر ترسیدم دیگر پشتیبانی نخواهم داشت.اینها همه یادم می ماند اما من تنها هنوز میگریم.اما من تنها هنوز می ترسم و تورا به خاطر دارم... امروز باران بارید اما تو نبودی امروز گریستم اما تو نبودی امروز محتاج بودم اما تو نبودی ............ [ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 18:19 ] [ nazanin ]
[ ]
آفتابا تو که با زیور و زر میآی ی خاک برسر به عروسی تومگر میآیی خبر فتح و ظفر یا که سرآوردی باز که به صبح سحر از کوه و کمر میآیی عاشق صحنه خونینی و هرروز از نو به تماشای بلیات بشر میآیی من زخاک سر گور پسری می آیم تو زگور چه کس ای خاک به سر میآیی پیش روی پدر،ای شاهد دامادی ها با همان خنده سر نعش پسر میآیی چون نگیرد لجم از دیدن روی تو که تو باز هم خرم و خندان به نظر میآیی دوش گفتم که خدا کرده زپای افتادی باز می بینمت اکنون که به سر میآیی روز روشن مه من رفته بچاه اندر و تو داری از چاه شب تار بدر میآیی گفتم این بار،دگر طاقت دیدارت نیست مرده شویت ببرد باز که در میآیی استاد شهریار [ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 ] [ 19:14 ] [ nazanin ]
[ ]
سوختم!!! اما هیچ نگفتم! مردم اما هیچ نگفتم. چون نتوانستم. اما حال می خواهم بگویم و بنالم از تمام بدی ها کسی را ندارم اما همین نداشتن زیباست. به زیبایی تو! اما چه زیبایی ای! همه ی زیبایی ها که رفتند و مردند و مرا نخواستند. من هم دیگر زیبایی را نمی خواهم! همان زشتی ای را می خواهم که در کنار اشک هایم بود همان بدی هایی را می خواهم که در کنار غصه هایم بود! من کیستم که در کنار سکوت تنهایی و مرگ مردم. من کیستم!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ] [ 16:2 ] [ nazanin ]
[ ]
![]() ای حافظ شیرازی ،ما چوتو خزان هستیم وز عشق و بلا سوزان ما سوختگان هستیم در درد و بلا هستم چون موجو خزان استاد در حیرت ان هستم،ما گم شدگان هستیم ره آمد و او نآمد،کارش به مهش آمد کاری کنی ای جانم،ما کاره گران هستیم سوزان همه عشقم،درمان ندهد دارو ای حاذق دارو ده،ما دل بدگان هستیم دانی و کجا دانی،معشوقه که را خوانی؟ معشوق و همه عشاق،ما عاشق جان هستیم درد دل بیمارم،او نیست به اسانی ای کاتب مکتب رو ،ما کاتب جان هستیم تنها و به غم هایم،کس نیست به آزادی آزادگر عاشق،ما زیور آن هستیم سوزم به بلا حافظ اما نبرم از یاد این حافظ و این سعدی ما هم وطنان هستیم دی ماه 88 نازنین یوسفی در جواب شعر حافظ ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز خرم آنروز که حافظ ره بغداد کند [ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 18:49 ] [ nazanin ]
[ ]
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند همتم تا میرود ساز غزل گیرد بدست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند ما به داغ عشق بازیها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان با هیمن نخوت که دارد آسمانی میکند سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز در درونم زنده است و زندگانی میکند با همه نسیان تو گویی از پی آزار من خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند آنچه گردون می کند با ما نهانی میکند شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید ورنه قاضی در قضا نا مهربانی میکند ![]() [ شنبه نهم بهمن 1389 ] [ 7:10 ] [ nazanin ]
[ ]
سلام اما این بار این سلامم طور دیگه است.با امید به خدا و دنیای زیباشه.دیگه نمی خوام دل تنگ کسی باشم که واسم دل تنگ نیست.همین و بس......................................................................... [ دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 ] [ 7:43 ] [ nazanin ]
[ ]
امیدوارم این آخرین مطلبی باشه که توی وبم می زنم.شما هم امیدوار باشید................ سلامی به معنای خداحافظی...................آری خداحافظی
خسته از تمام سخن های دیگران.خسته از تمام نیش و کنایه ها.خسته از تمام دل تنگی ها........اما می روم،همین امشب!می روم که بگویم خسته ام،با پای پیاده می روم.با دلی آکنده از غم و اندوه....می روم که به خدا بگویم مگر من چه کردم که تو مرا آزردی!مگر من چه کردم که زندگی ام را از هم پاشیدی........ تشنه ام.تشنه ی محبت.............تمام محبت هایی که به من نشد.تمام دوری هایی که کشیدم.........دوستدارت بودم..عاشقت.اما تنها ماندم.با غم و غصه و درد و رنج...می خواهم به سوی برادر از دست رفته ی خویش بروم...می روم اما امیدوارم بیاید.به لقای کسی که تمام زندگی اش را می خواهد فدای او کند.من مرده پرستم.تا بود آنقدر به او اهمیت نمی دادم.وقتی رفت دانستم چه گوهری بود...می روم شاید این مرده پرستان بدانند عاشق بودم........می روم شایداین مرده پرستان بدانند که دل خون بود......تک تکشان را نمی بخشم.از محبتی که از من ربودند.........از سخنی که از من مخفی کردند و هزاران چیز دیگر.....دستانم در این اتاق محزون و غم کده ام یخ زده است و دیگر جانی ندار.....کسی هم نیست که جان به دستانم بخشد.....دل تنگم........دل تنگ خواهری که درست نفهمیدم خواهرم بود.4 ماه است که دل تنگ او هستم.عزیزه دلم کاش مرا مهمان صدایت می کردی............................................ در آخرین جمله می نویسم: از تمام کسانی که عشقم را گرفتند و زخم زبان بر دلم خواندند و زندگی ام را از هم پاشیدند بیزارم. واما تو عشقم: نمی بخشمت که در اوج دوست داشتن تنهایم گذاشتی.................................. یاحق
[ پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 ] [ 20:7 ] [ nazanin ]
[ ]
گذر شب.................... شب گذشت.از کناره تک تکه خاطرات خسته ی من.خسته بودم.اما می دانستم که اگر بازگردد دیگر خسته نیستم.چشمانم را بستم.در نظر یک زمان گذشت.زمان پا به دنیا و عرصه ی هستی بود.از همان ابتدا عاشق بودم.عاشق خدا.پس از آن دل به فرشته ی خدا بستم.یعنی مادر. مادر نیز گذشت.پدر آمد.عشق به پدر فزونی یافت و پدر هم گذشت.تا به هم اکنون.چشمان را بیشتر از گذشته باز کردم.دیدم که عمرم همچون بادی گذشت که انگار می خواهد از این سرعت به خاک پای معشوق برسدمی خواهم بدانم که عشق چیست.از شب پرسیدم.پاسخ داد: عشق آن است که دل به شب بزنی و به کوه غم و غصه سوار شوی و به انتها برسی.از روز پرسیدم پاسخ داد: عشق آن است که به سان روز روشن باشد و همین طور از همه پرسیدم تا رسیدم به خویش.حال گوش ده که من می خواهم بگویم عشق چیست؟ عشق این است: بی صبر و حوصله به دنباله راه زندگی می گشتم.خسته بودم از نگاه های بی معنی و بی محبت دیگران.زندگی ام یکپارچه و بی رنگ بود.سخت بود. دوان دوان از کوچه ای می گذشتم.ایستادم،بی اراده دستم را به دسته تنهایی دادم که در کنج کوچه کز کرده بود.بدنش سرد بود و دستانش می لرزید.از گرمای وجودم به او بخشیدم.از آرامش آغوشم به او بخشیدم،جان گرفت!ایستاد،دانست که باید دوست داشته باشد کسی را که به اون جان بخشید.چشمان آبی و خیره کننده اش را به چشمان سیاه من دوخت.چشم در چشم و دست به دست.راه افتاد و به من گفت برخیز.برخیز که هم اکنون دوستی دارم که به تو نشان دهم.تمام راه از دوستش می گفت.می گفت که تنهاست و تنهایی می آورد.می گفت غم دارد و اشک می آورد.مشتاق دیدارش بود.غم زیاد دیده بودم اما می خواستم بدانم او کیست که غم دارد.در مسیره این راه طولانی و به نظر کوتاه با من سخن گفت.به من گفت که می دانی دوست داشتن چیست؟ پاسخ دادم :خیر.می خواهم بدانم.گفت:دوستت دارم.از خود بیخود شدم و در آغوشش بی جان افتادم.نمی دانم چه سری در این سخن بود که مرا منقلب کرد.دستش را به روی قلبم نهاد و آرام گفت:بشنو که امروز از تو می خواهم تا ابد هم مسیر و همسفرم باشی بی اراده گریستم.گفت: از تومیخواهم جز من کسی را به بوسه ای مهمان نکنی.می خواهم برایت بمیرم تا برایم بمیری.قلبم می تپید.به چشمانش خیره بودم.چیزی نگفتم.فقط از دیدن چشمانش لذت می بردم.خمار یک لحظه بودن با او شدم و از او خواستم که بیشتر بگوید.چشمانم را بست و گفت باز نکن.همچنان در آغوشش بودم و گرمای وجودش را حس می کردم.عطر تنش کومه ی قلبم را ویران کرد.بوسه ای زد و ناگهان محو شد.فقط یک صدا شنیدم.گفت:گذره شب آن دوستم بود که عشق را به یغما میبرد. ایستادم..........تمام کوچه های خلوت خویش را به دنبالش گشتم.نبود......چشمانم پر از اشک شد.گریستنم بی اراده بود سایه ای دیدم.دریافتم که می رود و من به دنبال او..............اما نایستاد.............رفت و من را با عطر تنش،یادگار بوسه هایش و آغوشه گرمش تنها گذاشت.اما من هنوز عاشقم می گویم زنده ام.......نفس می کشم و دیگر به آن کوچه های خلوت نمی روم.اما تو باور مکن.................................! [ پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 ] [ 12:22 ] [ nazanin ]
[ ]
نمی دونستم کجا بنویسم که دیگه از دنیا بیزارم اینجا رو بهترین جا دیدم من خستم و دیگه امشب میرم [ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 22:11 ] [ nazanin ]
[ ]
به نام رب النوع قلم............ می خواهم بدانم آیا کسی چیزی از انتظار می داند یا خیر؟تا به حال انتظار کشیده اید یا خیر؟آیا هم چون من ثانیه هایتان هم چون سال ها گذشته است؟یا در زندگیتان هم سفرتان هم چنان با شما بوده و نمی دانید انتظار چیست! اما می اندیشم که هرکس در زندگی اش در انتظار چیزیست و به همان میزان که آن را دوست می دارد در غیابش می سوزد و برای آمدنش می کوشد.........! همین جایی که نشسته ام هم چنان در انتظار هستم که چه زمان این انتظار به سر می آید!نمی دانم.من نمی دانم......در برابر عشق و انتظار و سختی و علاقه من هیچ نمی دانم که من باید چگونه باشم.به یاد دارم که آن زمان ها چه زیبا بود و من هیچ نفهمیدم که چه شد و چه زود گذشت.همان دوران بود که در انتظار چیزی نبودم زیرا هرچیزی در اختیارم بود و آنان را که دوست می داشتم در کنارم بودند.اما من می اندیشم که انتظار زیباست...زیباست ولی اگر بدانی که روزی انتظارت سر می آید ولی اگر بدانی که انتظار بیهوده است و هنوز هم انتظار بکشی آن زمان چه میشود؟چه می شود که زندگی ات انتظار باشد و همه اش بیهوده باشد..؟بدانی که جز با مرگ انتظارت سر نمی آید و تو در انتظاره مرگ باشی.در این حال مرگ زیباست و باز هم انتظار زیباست و اگر تو مرگ را به خاطرش نخواهی می توان نامت را سنگ دل نام نهاد ولی چه زیبا میشود که اگر تو مرگ را بخواهی و در انتظارش باشی هر چه که دور باشد و تو زندگی خواهی کرد برای مرگ برای دیدن فرشته ی مرگ و آن گونه زیبا زندگی می کنی که مرگت آن چنان زیبا باشد که حتی آسمان از درده مرگت بگرید و یادت در خاطرات بماند.چه را می پسندی؟زندگیه با ذلت و مرگی پر خفت تر و یا زندگی با عزت و زندگی ات زیبا تر......................... می دانی که اگر در انتظار بمیری چه زیبا خواهدبود؟همه خواهد گفت که چه عاشق بود که در انتظار مرگ بود؟ پس برای مرگ زندگی می کنم شاید همین مرگ باشد که مرا از انتظار برهاند و هم چون عسل برای من شیرین باشد! [ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 18:19 ] [ nazanin ]
[ ]
با سلام!
ضمن خوش آمدید از شما بازدید کننده گرامی خواهشمندیم که از این پس برای بازدید و استفاده از مطالب به وب سایت "نازنین" به آدرس:Www.nazaninyousefi.comمراجعه فرمایید! باتشکر نازنین یوسفی [ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 18:19 ] [ nazanin ]
[ ]
بدون شرح!
یعنی واقعا هیچکس نیست درمورد این تصویر حتی یه حدس هم که شده بزنه؟حدس بزنید.نوشتیم بدون شرح که خودتون حدس بزنید و نظر بدید!!!!!!!!!!!!!!!!!!! [ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 18:19 ] [ nazanin ]
[ ]
همیشه همه چی بر وفق مرادت نیست.همیشه کاری نمی کنی که ازش خوشحال بشی.همیشه کاری که می کنی درست نیست،حتی گاهی هم طوریه که خودتو با اون کار به رنج میاری.نمی دونم دنیا و آدماش ارزش این همه دل تنگیو داره یا نه! اما................. من واقعا نمی دونم چی بگم!!!!! کاری می کنم که کمتر از چند دقیقه ازش پشیمون میشم.چیزی رودوست دارم اما ازش میگذرم.چیزی رو میخوام که ازم می گیرنش. اما صدام در نمیاد چون می دونم این رسمه دنیاست و من باید باهاش بسازم،چون من مجبورم این دنیا رو بگذرونم!!!!!!!!!!! [ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 ] [ 20:39 ] [ nazanin ]
[ ]
بــــــــــــــــ نــــــــــــــ ا م او........................ نمـــــ دانمــ چهــ شد که عــــــــشقـــ را بی دلیل فروختمـــ. اما مـــــ یـــــ دانـــــ م که آخرینــــ بار میــــــــــــ گویمـــــ! و آخرینــــــ بار مـیــــ نمیـــ سم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست گفت یارب از چه خوارم کرده ای برصلیب عشق دارم کرده ای گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منمــــــــــ.................. I LOVE YOU [ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 ] [ 20:39 ] [ nazanin ]
[ ]
همان گونه که می دانید حاکم انشان با دختر اژدهاک ازدواج می کنند و حاصل این ازدواج کوروش کبیر است.این چنین که معروف است انشان شهرستان ممسنی میباشد.باتوجه به این گفته می توان به جرات گفت کوروش فرزند انشان یا همان ممسنی میباشد.ممسنی شهرستانی واقع در استان فارس می باشد.در سال 85 پایه هایی از تخته جمشید در فهلیان(واقع در ممسنی)یافت شد.با توجه به این گفته ها می توان دریافت که شهرستان ممسنی نیز وارث کوروش کبیر است.این پایه ها تقریبا در کنار رود فهلیان است.پل فهلیان شهرستان ممسنی را به شهرستان رستم به مرکزیت مصیری متصل می کند.پایه های تخت جمشید با نام لیدوما مشهور شده است. اما هم چنان کنجکاوی ادامه دارد که کوروش ازآن کجاست...................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 ] [ 20:39 ] [ nazanin ]
[ ]
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه ی دوران نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هرچه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من وز دل من آن نرود آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود گررود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود هرکه خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود
[ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 23:19 ] [ nazanin ]
[ ]
باز شب آمد و اشک به سراغ من!اشک به سراغ عاشقی که خواهد گریست. می خواهد از غم هایش بگرید نمی داند گناهش چیست.نمی خواهد از بی گناهی بمیرد.او گناهش عاشقی است.همان عشقی که برایش فرهاد در بیستون جان داد.همان عشقی که مجنون برایش در کنار مزار لیلی جان داد. و همان عشقی که من لحظه لحظه های عمرم را با تمام خون جگر ها می گذرانم. جان می دهم اما عشقم را نمی دهم.جان می دهم اما از بی عشقی سخن نمی گویم. هرگز نمرد آنکه دلش زنده شد به عشق.پس عاشق می شوم که حتی اگر جان بدهم نمیرم.هنوز با عشق زنده باشم.زنده بودنم چه سود از مردنم............. دلم میخواهد یک واژه را تکرار کنم:دوستت دارم.اما می ترسم.از تو می ترسم.هرآنکه می خواند بداند که من نمرده ام من زنده ام و زندگی می کنم.برای عشق برای نه هر عشقی.برای نه هر کسی برای شهریارم.همان شهریارانی که در راه وطن رفتند همان شهریارانی که در راه وطن سوختند همان شهریارانی که آرام در تبریز خفتند و همان شریارانی که از من جدا شدند و نغمه ی عشق را نغض کردند و سخن از عشق به میان نیاوردند و از من نشنفتند که عاشقم.حتی ندیدند که در فراغشان اشک ریختم.در غم هجرانشان چه کردم.چه موی ها که از دوریشان نکندم. حال به آن دو سفر کرده ام با صدای بی جانی می گویم: در تمام زندگی طعم بی کسی چشیدید!در تمام زندگی طعم بی یاری کشیدید اما من دوستتان دارم.عاشق آن عشق های بی فرجامتان هستم. نمی دانم چطور شد که در دوسال پیاپی رفتید اما می دانم که سخت رفتید اما زیبا رفتید.در بی کسی هایم از شما سخن می گویم.............................!شهریاران من شمایید......... [ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 23:19 ] [ nazanin ]
[ ]
خیلی دل تنگم.نمی دونم به کی بگم.سخته که دلت بخواد به کسی بگه دوسش داره اما نشه. کاش میتونستم فریاد بزنم که عاشقم.تو این دنیای فانی من هم یه عشق دارم که نافرجامه و بیکران. خیلی آروم اشکامو پاک می کنم که کسی نفهمه گریه کردم.آخه من عاشقم اما پنهانش می کنم. رو ندارم که کسی از دلم خبر داشته باشه! کاش می تونست بفهمه تو دلم چه خبره.چه خبرایی که داره منو میسوزونه.وای که تو این کنج عاشقی مردم. اگه مجمع عاشقا تاسیس شه من میشم سردسته ی این عاشق.آخه دلم حرف میزنه.گریه می کنه اما نمی دونم چرا حالش بده و داره می میره.کاش بمیره و تو کنج تنهایی و خلوت عشقش جون بده.هیشکی نتونست بفهمه من چی کشیدم یا چی می کشم.اما امیدوارم دردم فقط عاشقی باشه............... [ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 23:19 ] [ nazanin ]
[ ]
every thing is very bad for me.i don't know why i am far from you?it is very bad for me.i am so broke and alone.new year is coming but my heart is black.i am also trying to forget you.but it is very hard.i think i must come to you and kill my feeling.it is the best doing.yeah it is good.i should kill my feeling
[ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 23:18 ] [ nazanin ]
[ ]
بـــــــسم الله الرحمن الرحیم به نام آن خدایی آغاز مـــی کنم که مرا آفرید و اذن دخول به بهارش را داد.پیش از این نوشتم که عیــــــــــــــ دتان مبارک! حال می گویم ورودتان به دنیایی دیگر و بهاری دیگر مبارک.مفتخریم که در بهاره 1390 نیز باشیم و این خود جای شکر دارد و من خدای را سپاس می گویم که چنین شد و از خداونده تبارک و تعالی درخواست می کنم آنقدر زنده ام نگه دارد که پاکدامن بمیرم و شرافتمندانه زندگی کنم! پس می نویــــــــــــــــ ســــــــ م: پروردگــــــــــــــــــــــ ارا: مرا همان گـــــــونه بمیران که بزرگانت را از دنیا بردی و همهن گونه اذن زندگانی بده که به بزرگانت همچون کوروش دادی. و ای کــــــــــــــــــــــــ و ر وش ! اکنون با تو سخن به میان می آورم!ای تویــــــــــــــــــــــــ ی که ایران را،سرزمین دلیران را مفتخر به وجوتـــــــــ کردی،برایمان دعا بنما که ایرانمان این گونه نماند و به ترقیـــــــــــــــــــــــــــــــ هـــــ چندان والایـــــ ی در شرفــــــــــ پـــــــــــــــــــــ یـــــ ر و ز یـــــــ و بــــــــــ هـــــ ر و ز یــــــ برسد......................................................! [ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 23:18 ] [ nazanin ]
[ ]
با سلام به تمامی افرادی که وقت خود را در اختیار این ویلاگ قرار می دهند و به بازدید آن و یا ثبت نظر می پردازند.از هفته ی آتی داستانی با عنوان شبه بی ستاره را به ثبت می رسانم.این داستان را در تابستان 89 به زبان انگلیسی نوشته ام. به دلایلی از پست این داستان در وب معذورم.این داستان را در سایت نازنین می توانید بعدا بخوانید. THE NIGHT WITHOUT STAR [ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 23:18 ] [ nazanin ]
[ ]
بــــــــــ هــــــــ تـــــــــ ر یـ نـ ها برای تو بـــــ هــــ تــــــ ر یـ نــ ! هرگز نمی دانستم که این چنین می آیی و این چنین در قلبم جای می گیری! ندانستم که آنقدر مهربانی که قلبم را نسخیر می کنی! و اما می دانم در کوچه های خلوتی که هرلحظه از آن می گذرم آن چنان محبتی کاشته ای که دیگر از یادم نخواهی رفت.محبتت تمامه وجـــــــــــــــــودم را تســـــــــــــــخیر ساختــــــــ هـــــــــــ. ا یــــــــ کاش بدانی که چـــــــــقدر دوستت دارم و چقدر تو را می ســــــتایم و این ستایش چه زیباست....................! [ سه شنبه سی ام فروردین 1390 ] [ 20:47 ] [ nazanin ]
[ ]
به نام خداوند مهربانی.......................!محبت و زیبایی به نام همهان خدایی شروع می کنم که تا چند وقت پیش همش از ناامیدی نسبت به اون صحبت می کردم.اما الان من سرشار از انرژی ام.زندگیمو دوست دارم و اطرافیانمو واقعا دوست دارم و از همه مهم تر بلادم که به خودم عشق بورزم.من عاشق خودم شدم.شاید یه خورده اولش تعجب آور باشه که من چه قدر امیدوارم اما واقعا خدای بزرگی دارم و واقعا هم بهش ایمان دارم که کمکم می کنه.حتی اگه من بد باشم چون ارحم الراحمینه.ای خدای بزرگ...........................!قسم می خورم که تا آخرین لحظه ی عمرم دیگه خطاهامو تکرار نکنم.فقط تو ببخش چون باز هم میگم تو ارحم الراحمینی.خطاهامو بپوشون چون تو ستار العیوبی...................................................................................................................!!
[ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ] [ 8:17 ] [ nazanin ]
[ ]
اشکان وشیرین: سخته گفتنه داستانی که حتی شنیدنش سخته.سخته گفتن واقعیتی که تلخه اما وجود داره و اون دو عاشق هم وجود دارن و دارن زندگی می کنن.هم اشکان و هم شیرین.خسته از همه چیز نشستم این گوشه و با لپتاپم خواستم که داستان اشکان و شیرین رو بنویسم.شیرینی که هنوز به قسمش ازدواج نکرده و اشکانی که الان ازدواج کرده.نمی خوام بگم دخترا باوفان اما حداقل بعده اشکان عاشق نشد و بعده اشکان هم برای کسی جز اون اشک نریخت.اشک نریخت که نگن عاشق بود.اشک نریخت که نگن فارغ بود و شیدا.شیرین الان داره کار می کنه.تو یه گوشه از همین کره ی خاکی.داره واسه کشورش کار می کنه.همون طوری که اشکان کار می کنه.سخته که بگم چقدر همو دوست داشتن و بعدش از هم جدا شدن اما میگم.از آشناییشون تا جداییشون............................. ترم یک دانشگاه بود.20آبان 1383 چهارشنبه توی ماه رمضون توی ایستگاه اتوبوس باهاش آشنا شد.قبلا همیشه می دیدیش اما این دفعه اشکان اومد جلو و گفت که دوسش داره و می خواد گرمیه دستاشو با اون تقسیم کنه.اشکان عاشق بود.یه عاشق واقعی.......حتی نفساشو با شیرین تقسیم می کرد.اما قسمت نذاشت که شیرین بهش بگه عاشقتم.بگه بدون تو نفسم نمیاد.اما و کاش زیاده ............................... شیرین دل تنگه......دل تنگه اشکانشه اما هنوز هم زندست..........نمیدونم چرا نمی دونم چرا و چرا این دو از هم جدا شدن چون عاشق بودن.پس عاشق نباشید.........اگه کسی رو می خواهید دوسش داشته باشید چون دوست داشتن از عشق برتره.......... سه سال چهار سال گذشت و گذشت......................... اما رفتن جفتشون رفتن شیرین توی خونشون التماسش کرد که تنهام نذار..........نذار..........من دوست دارم......اما تنهاش گذاشت و با کسه دیگه ای رفت.اشکان نامردی کرد.شیرین سوخت.شیرین آب شد.دیگه شیرینی نیست که بخوام ازش بگم...................................... شیرین خوبه!!!! اما تو باور مکن!!! [ سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 ] [ 22:55 ] [ nazanin ]
[ ]
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ رختم از تاول تنپوش تو از پوست پلنگ تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه ی خواب تن من خاک منه ساقه ی گندم تن تو تن ما تشنه ترین ، تشنه ی یک قطره ی آب شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا تن تو مثل تبر تن من ریشه ی سخت تپش عکس یه قلب مونده اما روی درخت نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد میزنم [ پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 ] [ 12:29 ] [ nazanin ]
[ ]
و اما حرف آخر.............................. پروردگارا نمی خواستم این گونه از دنیایت بروم اما عشق مجال نداد که من باشم! خود باشم و با عشق باشم سوختم اما زبان به کام گرفتم و به خود گفتم باز می گردد اما باز نگشت.گفتم حرف می زند اما حرف نزد دستانم پر از محبت و عشق بود!اما هنگامی که دستم را به سوی معشوق دراز کردم آنچنان به زیر دستم زد که تمام احساسم از لابلای انگشتانم چکید اما باز این خاطراتش بود که از کفم نرفت.همچنان امید داشتم.گفتم باز می گردد.دل تنگ می شود اما نشد.سنگ بود یا چیز دیگری نمی دانم اما می دانم که نه باز گشت و نه دل تنگ شد.نه غصه خورد و نه اشکی ریخت.اما من سوختم،آب شدم نمی دانم، نمی دانم عشق دگر چه بازیه مسخره ای است اما من در این بازی باختم.وجودم را،احساساتم را و تمام امید به آینده ام را،دستانم سرد است.جان ندارد و جان دستان تو می خواهد.شب ها گونه هایم خیس بود و مادرم دست می کشید،می پرسید دخترکم نکند که به بلای بی درمان عشق گرفتار شدی اما من پاسخ نمی دادم.به یاد صدایت آرام میشدم.نگاهت را از من دزدیدند اما صبر کردم.سوختم.سوزه جگر سوز عشقت کلبه ی تنهایی و عشقم را ویران کرد.به یاد عشق بازی های شهریار دل خوش می کردم.به یاد رنج های شهریار دل خوش می کردم که من هنوز رنجور تراز او نشده ام. می روم به امیدی که در سرای دیگر به من وصال دهی!می روم به امیدی که در نگاهی دیگر بر بالینم بیایی. نخواستی و نمی خواهی.پس من چه کنم که تو بخواهی.دوستت دارم اما نه با قلبم بلکه با عقلم!چون این عقل است که دست به تصمیم می دهد.می روم.در روزی می روم که سرما استخوان هایم را بسوزاند و دستان گرمت را برای خود نداشته باشم.می روم.آرام باش و آرام بمان.چونان ابر بهاری می روم که غرشش زمین را بلرزاند.چونان پاییزی می روم که خزانش دل ها را بسوزاند. اما نمی دانم چگونه برم که دل سنگ تو را آب کند. واما ای کاش روزی نشود که بیایی و به سان نوشدارو و مرگ سهراب و دل سوخته ی شهریار باش.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ............................................... شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت می روی تنها چرا (شهریاره دل سوخته) ببخشید که کل شعر در دسترس نبود.چون فقط این چند بیت رو از این شعر به یاد داشتم.
[ سه شنبه بیست و یکم دی 1389 ] [ 14:37 ] [ nazanin ]
[ ]
به یاد دوست که می گفت: به نام رب النوع قلم.................! البته همه با ابی مشهور ما آشنا هستند اما هر چه بیشتر از این اسطوره صحبت کنیم بهتره. ابراهیم حامدی مشهور به ابی در سال 1328 در تهران به دنیا آمد.خانواده ی ابی اهل کرج هستندابی در سال 1353 ازدواج کرد اولین فرزندش خاتون نام داشت که در سال 1354 متولد شد،او دندانپزشک است و فرزند دومش در سال 1355 سایه و فرزند سوم عسل نام دارد که در سال 1387 متولد شدابی در سن بیست سالگی به عرصه ی هنر راه یافت. اولین ترانه ی ابی عطش نام داشت. ابی در مدت خوانندگی اش آلبوم های موفقی منتشر کرد ازجمله کوه یخ , معلم بد , خلیج فارس , اتل متل , عطر تو , ستاره های سربی , طلوع و... و یک آلبوم بازخوانی از ترانه های ماندگار شاه ماهی موسیقی ایران « گوگوش » را به بازار عرضه کرده است و از ماندگارترین ترانه های او می توان از هزارویک شب , همدم , سبدسبد , ستاره دنباله دار , محتاج , مست چشات , آخرقصه , گریه نکن , غربت , کی اشکات و پاک می کنه , قبله را نام برد.البته خودتون که می دونید آهنگای ابی تمومی نداره..................
[ سه شنبه چهاردهم دی 1389 ] [ 23:25 ] [ nazanin ]
[ ]
![]()
خواستم شاد بنویسم اما من هیچوقت این روحیه رو نداشتم.چون همیشه گرفتار عشقای زمینی بودم.خدایا! خودت کمکم که به این عشق زمینیم بتونم بگم دوسش دار.اما کو گوش شنوا؟من کسی رو ندارم و نخواهم داشت.پس در حضور همه می گم که مرگ بر عشق. مرگ بر عشق که مرا سوزاند.نمی دونم چرا این طورم؟؟خب عشقه!عادیه! [ سه شنبه چهاردهم دی 1389 ] [ 20:38 ] [ nazanin ]
[ ]
سمانه، خستم،به خدا خستم از دل تنگیام واسه تو واسه شهریار،واسه همه و همه! بعضی وقتا دل تنگی عمو هام و داداشم که میریزه تو دلم دیوونه می شم بغض گلومو می گیره و گریه می کنم اما اینا به کنار غم از دست دادن یه فرشته مثل تو اون هم قبل از عید خیلی سخته عزیزم الان تقریا 11 ماهه که از عروج دردناکت میگذره به خدا خستم سمانه بیا دستمو بگیر و ببر پیش خودت شهریار دیگه دوسم نداره دیگه باهام حرف نمی زنه پس باید بمیرم باید بمیرم که گل من،شهریار من،زندگی من باهام قهره! شاید از کارام خسته شده.تو ازش بپرس.باشه؟قول؟ بهش بگو: شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیمت می روی تنها چرا؟ استاد عزیز!شهریارم! مدت هاست که دیگه نه به خوابم مبای که شعرامو برام اصلاح کنی و نه حتی صدام میزنی. اما من همیشه سنی چوخ سئوریم.
[ سه شنبه چهاردهم دی 1389 ] [ 12:10 ] [ nazanin ]
[ ]
همه گفتند چه جانسوز بود ناله نی/ناله من نشنفتند که جانسوز تراست:
این بار قسم خورده بودم که دل نبندم چرا که عشق می سوزد آنچه که در دل داری.خواستم از نگاهت بگریزم، خواستم نبینم آن چشمان زیبایت را اما نشد گناه من بیچاره کجاست؟ هنگامی عاشق شدم که نه اشکی بود برای دلتنگی و نه بهانه ای تو در قلب من بودی همینجا کنار من اما من نتوانستم درک کنم،نه من نه آنم که بفهمم عشق چیست. گاهی می خواهم فریاد بزنم که دوستت دارم اما نمی توانم،محصور گشته ام در این حصار عشق اما عشق من نمرده است او زنده است و من به یاد او می شنوم هرچه که... به قول شاعر:هرگز نمرد آنکه دلش زنده شد به عشق. عاشق شدم خدای و ای کاش نمی شدم اما خوشم که دلت ناز می کند با آن دل خراب و دل بی قرار من!
ای غنچه خندان چرا خون در دل ما می کنی خاری به خود می بندی و مارا زسر وا می کنی از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می کنی به امید این که بفهمی چقدر دوست دارم!
[ دوشنبه سیزدهم دی 1389 ] [ 10:25 ] [ nazanin ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |